ذبيح الله صفا

792

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كسى كش خو بود پرده دريدن * زبان با سر بهم بايد بُريدن ببايد سوختن ز آتش خسى را * كازو خارى خلد در دل كسى را زبانى كاو كند آتش‌فشانى * زبانه گوى آن را يا زبانى به گوش مهتران گفتار ناخوش * بود مانند دَم دادن در آتش نكو گوييست بس شايسته كارى * چنين شو گر شوى گوينده بارى لبى كاز انگبين باشد در او بهر * نه داناييست از وى ريختن زهر بر آن بلبل بخندد غنچهء باغ * كه در بستان برآرد نالهء زاغ ( دولرانى خضر خان ) آنكو بهنر نشد طلبكار * چون بىهنران بود قفا خوار اسپى كه نه خانه خانه گردد * مستوجب تازيانه گردد آن خواجه كه كاهليست خويش * كاهل‌تر ازوست آرزويش جان كَن كه غرض بچنگ يا بى * كان كَن كه گهر به سنگ يا بى تا چَه نكنند كى دهد نم * تا ره نروند كى شود كم ليكن مكن آن تفكّر خام * كاز نامهء بد بوى نكونام بگشا طبقى به غير تاوان * نقل اندك و چاشنى فراوان يك شيشه كه خوش فرو توان خورد * بهتر ز دو صد سبوى پر دُرد بتوان خمى از شراب خوردن * نتوان دو شرابه آب خوردن خواهى كه بِه از بهت گشايد * خُرسند مشو بهرچه آيد ز انديشه دقيقه نغز خيزد * وز پختن آرد مغز خيزد كانكن كه گرفت تيشه در چنگ * خشنود چگونه گردد از سنگ هرگَه كه عَلَم شدى بكارى * در غايت آن بكوش بارى از اندكِ خوب شو فسانه * نى از حشوات بىكرانه ( مجنون و ليلى )